سيد جلال الدين آشتيانى
391
شرح مقدمه قيصرى بر فصوص الحكم ( فارسى )
چون نماند از توئى با تو اثر * بىگمان يا بى از اين معنى خبر گفت فرعونى انا الحق گشت پست * گفت منصورى انا الحق و برست
--> چندى كه چنين ما ره مقصود سپرديم * المنة لله كه به مقصود رسيديم ديديم نه پيدا اثر از كون و مكان بود * جز پرتو يك مهر دگر چيز نديديم ديديم جهان وادى ايمن شده هر چيز * نخلى و زهر نخل انا اللّه شنيديم در كلمات قوم اين قبيل از مطالب مربوط بحقايق كه با اذهان خالى از معلومات وفق نمىدهد زياد است ، ولى انسان منصف نبايد به صرف آنكه عقلش بكنه مطلب مشكلى نمىرسد مبادرت برد و انكار نمايد . مطالب عاليه را فهميدن هنر است نه انكار صرف . هر جاهلى مىتواند هر مطلب حقى را انكار نمايد . فهم اين مسئله توقف بر مقدماتى دارد ، منصور بواسطهء اظهار اين كلام و افشاى اين سرّ جان خود از دست داد و علماى عامة العمياء فتوى به مهدوريت دم او دادند ، ولى چون شرك در او راه نداشت اضطراب حال پيدا نكرد و از موت استقبال كرد . چون قلم در دست قدّارى بود * لا جرم منصور بر دارى بود چونكه حكم اندر كف رندان بود * لاجرم ذو النون در زندان بود يوسفان از مكر اخوان در چهاند * كز حسد يوسف به گرگان مىدهند برخى از كسانى كه آشنائى با علم تصوف ندارند و به صرف مطالعهء كتب عرفانى مطالبى را بنام تصوف و يا نظريه عرفانى به رشتهء تحرير در آوردهاند ، قائلند كه حلاج حلولى بوده است ، در حالتى كه كلمات و افكار حلاج مملو است از نفى حلول . چون فرق بين وحدت و حلول اينست كه در وحدت دوئى موجود نيست ، ولى در حلول ، حال و محل به دو وجود موجودند و در مقام حلول اظهار انا الحق حرفى بىمعنى است و انا الحق در وحدت كه فناء جهت خلقى در حقى باشد صحيح است ، چون جهت خلقى كه از آن تعبير با نيّت نمودهاند محو در جهت حقى مىشود . اين محو دائمى است . سالك در مقام شهود آن را مىيابد ، لذا حلاج در مناجات خود مىگويد : « بينى و بينك انّى ينازعنى فارفع بلطفك انّى من البين » . به همين ملاحظه عرفاى اسلامى كه قائل بحلول را كافر مىدانند و كلمات آنها مشحون است از ادلهء بر نفى حلول ، از حلاج دفاع كردهاند شبسترى گفته است : « حلول و اتحاد اينجا محال است * كه در وحدت دوئى عين ضلال است » درباره حلاج گويد : كدامين نقطه را نطق است انا الحق * چه گوئى هرزهيى بود آن مزبق « انا الحق » كشف اسرار است مطلق * بجز حق كيست تا گويد « انا الحق »